دوره متوسطه دوم دخترانه - تربت حیدریه
امروز    ساعت:
ویژه ها
Untitled 2
نظر سنجی
مقالات دانش پژوهان ---> آرزوی محال { انسانیت هنوز باقی است و بخشش هنوز رایحه ای دارد که به دل مینشیند و به جان حیات می بخشد. }

همه گروه آماده بودیم؛ امروز جواب تلاش های شبانه روزی و شب تا صبح بیداری هایمان را گرفتیم؛ کُل شبانه روز را تمرین می کردیم که بدون هیچ عیب و نقص و خالی از هر اشتباهی بنوازیم و کنسرت به نحو احسنت برگزار شود چرا که این کنسرت برای همه اعضای گروه با بقیه کنسرت ها فرق می کرد؛ رایگان و برای بچه های بی سرپرست بود.

زمان اجرا فرا رسید؛ حس و حال وصف نشدنی داشتیم؛ همه در جاهایی که از قبل مشخص کرده بودیم قرار گرفتیم؛ با صدای مربی گروه گیتار شروع به خواندن کرد. پس از مدتی کوتاه، نوبت به گروه ویولن رسید. با تمام احساس شروع کردیم. با کشیده شدن هر آرشهبر روی سیم ها تک تک خستگی های چند ماهه ام یکی پس ازدیگریاز بین می رفت. ناگهان چشمم به دختری افتاد که در ردیف اوّل در بین جمعیّت ایستاده بود و همراه با ما که دستمان را تکان میدادیم و آرشه را بر روی سیم ها می کشیدیم دستش را تکان می داد و تمام حالت های ما را تکرار می کرد. شاید با احساس خیلی بیشتر، طوری که هرکس اورا می دید گمان می کرد او هم سازی بر روی شانه دارد امّا غم و حسرتی تمام چشم هایش را فرا گرفته بود .

با دیدن آن دخترک تمام تمرکزم را از دست دادم. نتوانستم آن طور که باید، گروه را همراهی کنم.اوّلش خیلی خوب پیش رفت امّا با دیدن او همه چیز فرق کرد. تمام تمرکزم از بین رفت. هرطور که شد نواختم. نواختم و نواختم که کار گروه تمام شد. دخترک هم با همان پرستیژ و حالتی که ما نشسته بودیم،نشست. در آخر یکی از اعضا تک نوازی داشت؛ تک نوازی هم به پایان رسید و کنسرتی که ماه ها آرزوی اجرای آن را  داشتم برگزار شد اما نتوانستم آن طور که باید می نواختم بنوازم. دیگر این موضوع برایم اهمیتی نداشت. تمام فکرم به آن دخترک بود؛ بعد که همه برخاستند سریع از سِن پایین رفتم و خودم را به دخترک رساندم تا نکند در بین جمعیّت گمش کنم.

با بغض سلام کرد و خسته نباشید گفت من هم پس از تشکر گفتم:«توهم خسته نباشی عالی بود!» خندید  گفت:« قابلی نداشت! ایستادن در جای شما و داشتن و یاد گرفتن ساز ویولن پس از دیدن پدر و مادرم تنها آرزوی زندگی من است. هر روز در خیالم ساز می زنم و کنسرت اجرا می کنم  تا شاید به واقعیت بپیوندداما چنین اتفاقی در خیال هم محال است.» . دخترک نفس عمیقی کشید و سکوت کرد. دستش را گرفتم و گفتم : «چرا محال؟ بیا. ساز منمال تو!» سرش را پایین انداخت و دستش را کشید و گفت:«مرسی! شما لطف دارین.» و ویولن را نگرفت و رفت . دنبالش رفتم و گفتم : «چرا مرسی؟ حالا که خیالت به واقعیّت پیوسته چرا میری!؟ مگه همینو نمی خواستی ؟ مگه نمی خواستی ساز داشته باشی ؟ بیا این ساز ، مگه نمی خواستی یاد بگیری ؟ خودم بهت یاد می دهم!»  لبخند تلخی زد و گفت : «من اگه پول داشتم که ...» حرفش را قطع کردم و گفتم : «کی حرف از پول زد؟ من فقط می خوام تو به آرزوت برسی همین ! بدون هیچ هزینه ای ...» با تعجّب گفت:«این باور کردنی نیست. دارم خواب می بینم. » اما بیدار بیدار بود . سرگشته و حیران شده بود؛ با خوشحالی گفت : «از کی کلاسو شروع می کنیم؟» قرار برگزاری کلاس را هم گذاشتیم و دختر با تشکّری فراوان خداحافظی کرد و رفت. با این که نشد خوب بنوازم اما این کنسرت را دوست داشتم چون توانستم دخترکی بی سرپرست را به آرزویش برسانم.

 

نویسنده: یاسین مهرآمیز

دبیر ارجمند: سر کار خانم معصومه وفایی نیا

 

عالي بسيارخوب متوسط ضعيف

اين سايت تا كنون 548708 بازديدكننده داشته است
© تمامی حقوق این پایگاه
متعلق به موسسه فرهنگی آموزشی
امام حسین علیه السلام می باشد